شاهدخت سرزمین ابدیت

سلام

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بوددددددددددددددددبغل

٢٢ اذر روز تولدمه.چون امسال تو محرم بود ٧ اذر جشن گرفتیم و به همه بچه ها شیرینی دادم.چه بخور بخوری بود.اقایون که گوی سبقت ربوده بودن و چنان شیرینی ها را می بلعیدند که انگار بوقلمونی را............

ولی امروززززززززززززز

هوای زنجان از دیروز ابری بود و از دیشب شروع به باریدن بارون کرد.ساعت ٧:٣٠ صبح از خواب ناز بیدار شدم که حاضر شم برم دانشگاه.همین که پرده ی پنجره رو زدم کنار دیدم به به چه برفی داره میاد.تندی حاضر شدم و با هم اتاقیم عزم رفتن به دانشگاه با پای پیاده کردیم(البته کاملا عادیه چون ما هر روز از سرویس خوابگاه به دانشکده جا می مونیم و تقریبا به طور میانگین ٢٠ دقیقه دیرتر از استاد وارد کلاس می شیم)حالا...لبخند

ساعت اول رو بنده به مناسبت اماده شدن برای امتحان حذفی به استاد افتخار حضور ندادم.فقط یک ساعت گذشته بود که تمام زمین های اطراف دانشکده سفید یه دست شده بود و نزدیک ٢٠_٣٠ سانتیمتر برف روی اون نشسته بود.داشتم فکر می کردم که خدا روز تولدم چه کادوی خوبی بهم داده.کلی ذوق کردم.....فرشته

همین طور که توی راهروها جزوه به دست راه می رفتم و درس می خوندم دیدم بچه ها ۴۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته انتراک گرفتن که برن برف بازی کنن.همون اول اقایون چند نفری کشته دادن و یکی از اون بنده خداها جلوی پای خودم با سر به زمین کوفته شد و تلف شد(روحش شاد)گریه

قرار هم بر این شده بود که ریزه میزه ها رو توی برف بخوابونن و به قصد کشت با برف به سر و صورتشون بزنن طوری که زیر برف مدفون بشن.(بچه ها ی کلاس ما اند لطافتند)شیطان

حالا...

کلاس ساعت بعد هم به دلیل بداحوالی استاد گرام لغو شد.یعنی از ساعت ١٠تا ١٢:٣٠ فرصت مناسبی بود برای بچه های خرخون کلاس ما.یول

جز من و ریحانه کسی در اون سفیدی و مه که حیاط دانشکده رو گرفته بود پیدا نمی شد.(همه یا کتابخونه بودن یا اتاق مطالعه یا سلف)

داشتیم قدم می زدیم که به یاد دوران کودکی گفتم یه ادم برفی درست کنیم.تنه به عهده ی من و سر به عهده ی ریحانه.یه گوله برف کوچیک براشتم و از این ور حیاط تا اون ور حیاط قلش دادم طوری که وقتی سر رو روش گذاشتیم ادم برفیه شد هم قد ریحانه.لبخند

مراحل پایانی اماده سازی بود.از لیوان یک بار مصرف به عنوان بینی استفاده کردیم و دنبال چیزهای مشابه برای چشمو چالش بودیم که دو تا از همکلاسی های اقا به نظر بی تفاوت از کنارمون رد شدن و رفتن بیرون دانشگاه.١٠ دقیقه بعد با دو تا هویج و یک عدد خیار سالادی و ٢تا شکلات توپی و ٢ بسته اسمارتیز تشریف فرما شدن.(نگو تمام مدت بچه های کلاس به جا درس خوندن تو کتابخونه من و ریحانه رو زیر نظر گرفته بودن و میخندیدن.هیچکدومشون هم نیومدن کمک.)قهر

شال گردن من خیلی کوتاه بود و از دور گردنش می افتاد.از شال ریحانه استفاده کردیم که بدبختانه سفید بود.کم کم همه بچه ها درس و امتحان رو بی خیال شدن و اومدن که ادم برفی رو ببینن.همین میون بود که شالگردن یکی از پسرا به چشم اومد و با نگاه های وحشتناکمون مجبورش کردیم که اطاعت کنه و شال رو به ما بده.دیگه اخر کار بود و منم دستکشام رو دراوردم و به عنوان دست گذاشتم رو شکم ادم برفیه که با این حرکت همه زدن زیر خنده چون شد کپی یکی از استادامون با اون شکم برامدش که دستاش رو به عنوان حفاظت رو شکمش تکیه می ده.خنده

همه ایستادیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم.منم دویدم تو نمازخونه تا خودم رو خشک کنم و یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا تلفنم زنگ خورد که پاشو بیا همه سر جلسه ی امتحان نشستن.بدو بدو جوارابام و از رو شوفاژ برداشتم و با هول شدگی خودم رو اماده کردم و رفتم نشستم سر جلسه ی امتحان.تعجب

چندی بعد(بعد از امتحان بیوشیمی حذفی)استرس

این بچه های داروسازی رو اعصاب ما راه میرن.اصلا نرمال نیستن.(جسارت نباشه بچه های دانشگاه خودمون رو میگم)پاشدن کوبیدن اومدن دانشکده ی ما(اونم از رو تپه ها)فرطی زدن کله ی این ادم برفیه مارو شکوندن.می گیم چه مرگتونه؟ می گن پامون خورددددددددددددددددددد.اخه پای تو اونجا چیکار می کرد بچه.اونم وسط جایی که تا حالاپایی بهش نرسیده مگر پای ادم برفیه ما.

ولی ما تسلیم نشدیم و دوباره درستش کردیم اونم این دفعه به کمک یکی از سال بالایی ها.(به قول دوستان گرام احیاش کردیم.جو پزشکیه دیگه ادم رو می گیره.)بعدم کلی عکس باهاش انداختیم .

البته به عنوان دفاع از ادم برفی با بچه های داروسازی جنگ برف بازی عظیمی به همت دوستان در استانه ی مقدس ادم برفی برگذار شد و داروها فرار کردن.

خیلی تولد خوبی بود.کلی خوش گذشت.جای همگی خالی.(البته الان دارم از کمردرد می میرم)نیشخند

 

نوشته شده در ٢۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همتی کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی اب استلبخند

 

همواره می نویسم و دلم برای اینجا تنگ می شود رفتنی نیستمنیشخند

وقتی یه مدت طولانی نمیای به جایی که دوسش داری احساس دلشوره می کنی  دلت تنگ می شه می خوای زودتر یه وقت خالی پیدا کنی واسه سر زدنه به خاطراتقلب

حکایت منهخنثی

میام و می نویسم و حال همه رو می گیرمزبان

بعدش یه مدت گم و گور می شم (یه نوع سادیسم بی خطر)چشم

پ.ن:١-دکتر بوترابی عزیز درگذشت پدرتون رو تسلیت می گمناراحت

٢-سعی می کنم به وبلاگ همتون سر بزنم مخصوصا تو شادیچشمک

٣-ادم بزرگ تو هنوز فیلتری  غر نزن که چرا بهت سر نمی زنمیول

۴-ایول اونایی که به یادم بودن(سعیده .زیتون.شادی.کدی و ...)بغل

۵-پگاه تو لطفا نظراتت رو فقط خصوصی بفرستعینک(راستی تفلدت مبارک)

 

نوشته شده در ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم

فقط التماس دعا دارم  از همتون

این روزا برام خوب نگذشت

دیگه چقد بدبیاری   دیگه چقد نقش ادم شنگول و بازی کردن   بعضی وقتا احساس می کنم تمام وزن کیهان و هستی رو شونه هامهناراحت

حداقل کاری کنید که دلم به دعاهاتون تو شبای قدر خوش باشه 

دوستای بی معرفت با شماها هم هستمفرشته

التماس دعا

 

نوشته شده در ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دوباره مثه بچگیام شدملبخند

یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شدچشم

5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگیلبخند باغ کودکی های منبغل

تو اون هوای خوب  توی راه  سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنمزبان

چه حس قشنگ و لذت بخشی بود  یه سفر در زمان بود هیپنوتیزمدقیقا پنج ساله شده بودمابله

باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد  زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت بازنیشخند

یه تاپ بازیه حسابی هم کردمزبان

مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردمبغل

به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم مژه

تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف عینک

تو دشتا دویدم و داد زدملبخند

تازه یه ذره احساس راحتی کردم

توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفتقلب

به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم  تک و تنهاچشم

و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کردزبان

اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم نیشخند  دوباره برگردم به نقش خودم

پایین نوشت:نیشخند

بازم فرودگاهناراحت

١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد برهنگران(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده  اون مهراباد چی بود ابرومون رو می بردسبز)

٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم  دلم کلی براش تنگ شده بود بغلتا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنهچشم

 ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا)تشویق

۴-از دست این داداشم امیرزبانانقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم نیشخند( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کردخنده)

۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم زبان

جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم   واسه خودش شده بود مهمونینیشخندجای همگی خالی

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |